نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
<فـــــــــــریاد>

 

 








 

امی نم

دوتايي
فروزان
ديونه
آستانه
ناگفته ها
زوربا
ترانه هاي دوستي
کسی دیگر
گرافيك
هیوپاین
باغچه
آبجي كوچيكه و داداشي
حرف سی و سوم
کبوتر زخمي
رختكن خاطرات
پسر معمولي
گلبرگ مغرور

 

فـــــــــر یا د

شنبه، 6 فروردین، 1384

منم آن طفل دیروزین
که اینک در غم همنغمه ای با چشم تر مانده
درون آشیان زآن همنوای گرمخو یکمشت پر مانده
پر او چیست دانی ؟ هاله موی سپید من
فضای آشیان خالیست
چه هست آن آشیان ؟
ویران دلم ، ویرانه عشق و امید من
هزار افسوس !
هزار اندوه !
جوانی رفت ، شادی رفت ، روح زندگانی رفت
غم آمد ، ماتم آمد ، دشمن عشق و امید آمد
کنون من مانده ام تنها
مانده ام تنها و تنها برای تو می نویسم .
سیاه پوش دل سفید
دل سپید مو سیاه
مو سیاه رو سفید
رو سفید آسمان و آیینه !

مرا ببین در هجوم همهمه این همه پوچی !
که مدام برایم از صفوف چپ و راست و بهشت و جهنم می گویند !
من اما دست چپ و راستم را هم نمی شناسم !
تنها می دانم به قول فروغ روشنی خوب است !
می دانم که ماست ، به حرف هیچ سایه ای سیاه نخواهد شد .
می دانم که به دستبوس هیچ نگاهی نخواهم رفت !

جناح من نگاه تو بود !
تو را و بامداد را !
و تا طنین واپسین ترانه نا نوشته به یاد خواهم داشت !
پس یک دقیقه سکوت ... نه !!!
یک دقیقه فریاد به پاس صبوری این سالها ...
و هزار هزار ترانه صدا ،
به احترام آن همه خاطره زخمی !
چون تو به من آموختی :
که در مرگ نور
نباید سکوت کرد !!
و من آموختم :
جای خالی تو را با هیچ ترانه ای نمی شود پر کرد ....


سالی ... نوروز ... بی چلچله بی بنفشه می آید.... ما نیز همچشم بامداد بزرگ منتظریم !!
حتی روزی که دیگر نباشیم !!

و تشکر  از تمامی دوستانی که در این مدت من رو مورد محبت  قرار دادن و تشکر فراوان از خانم کشاورزی ، علیرضا آستانه ، احمد و نیمای عزیز که خیلی زحمت کشیدن و با اومدنشون به مجلس هفتم اون عزیز

من رو تا همیشه مدیون محبت و معرفتشون کردن و امید به اینکه اگر قابل باشم ، توی شادیهاشون جبران کنم ...
و آرزو می کنم این سال جدید که برای من بدترین عید بوده ، برای دوستان عید و سالی پر از موفقیت و شادکامی  ، در سایه مولا علی باشه و کسی توی این سال غم عزیز نبینه...
مولا علی یارتون..............


پيام هاي ديگران



 


چهارشنبه، 30 دی، 1383

قصه از صبح روز شنبه شروع شد. وقتی با هزار مکافات صبح ساعت 5 بیدار شدم که به قطار ساعت 6 برسم تا بلکه زودتر برسم و کارم زودتر انجام بشه. آژانس شبانه روزی در خونه که قربونش برم خواب بود و هرچی ما به در کوبیدیم انگار نه انگار. ساعت 5:20 و من هنوز تو خیابون منتظر ماشین... بالاخره یکی پیدا شد و گفتیم داداش قربونت چند تا راه آهن ؟ گفت 1500 گفتم 2000 بگیر و تو این خلوتی مارو نیم ساعته برسون راه آهن.... چشمتون روز بد نبینه ، سرعت از 5 کیلومتر بالاتر نمیرفت!! گفتم داداش مگه عروس می بری ؟؟ بگیر گازشو نوکرتم دیره ه ه ه ه ... . پیرمرد از پشت عینک ته لیوانی : نگران نباش جوون ! بیا از این نخودچی کیشمیشا بخور آروم شی !!!! من :


بالاخره گوش شیطون کر رسیدیمو دویدیمو بلیط گرفتیمو با هزار بدبختی سوار قطار شدیم... تا برسیم به مقصد دو تا تاجر خالی بند پشت سرما مدام از قراردادهای میلیاردیشون تعریف کردن و من با خالی های شاخداری که میبستن همش نگران چپ کردن قطار بودم !!
بالاخره رسیدیمو سریع یه دربست گرفتم تا در دانشگاه که رفتم تو دیدم بعله !! جاتره و بچه نیست !! یعنی همه هستن و اونی که باید کار مارو راه بندازه فقط نیست !! ( حالا بیاب پرتغال فروش را !!! ).. به هر بدبختی و از اونجایی که همه اینجور وقتا که میخوان کار کسی رو راه بندازن از آبدارچی و سوپور گرفته تا او دفتردار زپرتی رئیس میشن و کلی قیافه میگیرن ، ما بالاخره فهمیدیم که آقا کجا تشریف بردن .. سریع پریدم یه ماشین گرفتم رفتم اونجا...


خانم منشی که ماشالا.. عرضشون از طولشون بیشتر بود و بایه لیوان جای لم داده بودن رو مبل ، با کلی نازو عشوه چیزکی فرمودن که نامبرده جلسه دارن و باید منتظر بمونی... توی زمانی که من اونجا منتظر بودم خانم منشی چای اونهم لیوانی میل میکردن و از اونجایی که طبق قوانین علمی هر ورودی یه خروجی هم داره ، هر 20 دقیقه به دستشویی مراجعه کرده و موقع برگشت با یک لیوان چای دیگه وارد میشدن و این رویه توی 2 ساعتی که بنده اونجا میخ شده بودم ادامه داشت و گویا مفید ترین کار این خانم همون مصرف چای های اونجا بود... و من تو این زمان فقط دعا میکردم که طرف وقتی منو میبینه چیزی از دوران دانشجییم یادش نیاد و یا اصلا منو یادش نیاد چون اوضاع سابقه بدجوری بیریخت بود..

بالاخره اعلی حضرت از اتاق اومدن بیرون و ما خدمتشون شرف یاب شدیم ... گفتم مهندس قضیه اینجوریه و ما مدرکمون رو میخوایم و رفقا زحمت کشیدنو همه کاراشو انجام دادن فقط مونده شما یه امضای خوشگل بندازی او نپایینشو خلاص... طرف بعد از دو ساعت مکث و بالا پایین کردن عینک و برانداز ما، انگار که تازه قاتل باباشو شناخته باشه ، آقا جان مگه نمیبینی سر ما چقدر شلوغه ؟؟ باشه یه وقت دیگه !! اصلا کی گفته که اون نامه رو به شما بدن ؟؟ اصلا با کی هماهنگ شده ؟؟ کی این کارو واسه شما انجام داده ؟؟؟ بی صاحابه دیگه !!! کی پرونده رو دیده ؟؟ کی فلان و فلان و ..... ما دیدیم نه بابا دستی دستی یه چیزی هم بدهکار شدیم که اومدیم دنبال مدرکمون !! گفتم من که مراحل اداریش رو نمیدونم که اول کی میبینه بعد کی ، فقط کار ما رو چه جوری راه میندازید ؟؟ فرمودن : شما برو دو سه هفته دیگه بیا ببینم چی میشه !! من: 

آقا من این مدرک صاب مرده رو لازم دارم که کلی راهو کوبیدم اومدم اینجا ،باید ترجمه ش کنن ،  اون هفته هم که دوستانم اومدن دنبال کارم گفتین هفته دیگه !! ( البته در اینجا بالا رفتن صدا تو مایه های ابی بود و کمی تا قسمتی دانشگاه رو گذاشته بودم رو سرم ) تو همین گیرو دار که کم مونده بود من و آقای مهندس حسابی قاطی کنیم ، خانم منشی با یک عدد گوشی موبایل وارد شدن..بعد هم باز شدن نیش آقای رئیس تا بنا گوش و بسا بیشتر ( سلام عزیزم ، تو خوبی ؟ مرسی ، مرسی ، تو هم خسته نباشید و ... ) و من تو این فاصله به شیطنتهای دوران دانشجوئیم فکر میکردم و یاد آستانه افتادم که میگفت تو به این اراذل اوباشی ، من موندم چه جوری فارغ التحصیل شدی ؟؟ ...

خلاصه تمام یاسین هایی که به گوش آقا خوندیم اثر نکرد و بی هیچ نتیجه ای برگشتم تهران .که البته تهران برگشتنم هم خودش داستانیه که اگر شد مینویسمش ....


پيام هاي ديگران



 


یکشنبه، 6 دی، 1383

هنوزم رو شیش تا سیم گیتار دنبال صدات میگردم ...

تو دوباره برمی گردی ! من چه خوش باورم امروز !
غزل ناب و خبر کن ! از ترانه سرم امروز !
با توام تا ته آواز ! همصدای بی ستاره !
لحظه ی نایاب فریاد ! ای تولد دوباره !
وقت عریونی عشقه ! وقت بیداری من نیست !
بگو شب بیاد سراغم ! حس آفتابی شدن نیست !

تو دوباره بر می گردی ! دل یه عمره گوش به زنگه !
پا بذار رو خط جاده ! با تو قصه مون قشنگه !
نگو پروانه هنوزم ، تو دل پیله اسیره !
پر پروازتو وا کن ! نگو دیره ! نگو دیره !
واسه فهمیدن چشمات ، پلک خورشیدو میبندم !
گم میشم تو شهر رویا ! من به بیداری میخندم !

یه دفه خوابتو دیدن  ، به یه عمر من می ارزه ...


پيام هاي ديگران



 


پنجشنبه، 19 آذر، 1383

                                                      به یاد اون روزا ...

درست مثل یه بختک که می یاد و آسه آسه همه خواب آدمو تسخیر می کنه ، حس کردنش مشکله ! یهو می بینی شدی یه حلقه تو این زنجیر بی سرو ته لعنتی ! به همین سادگی ! حالا هی بنویس ! باید اونقدر ترانه بنویسی ، اونقدر نت بنویسی که یکی اضافه بیاد ! یه ترانه که نصیب هیچ حنجره ای نشه ! یه ترانه که مال خودت باشه !
اصلا نمی نویسمش ! از بر می کنمش ! مثل همون روزا که که ترانه هام رو فقط برای تو می خوندم ! یادت هست ؟ اون شبایی که ترانه هامو دم می گرفتی ! همون موقع که دلت با ترانه هام بود !
کم کم قرق گیتارا شکست ! اونم چه شکستنی !! هر چند ترانه های به درد بخورم به تعداد  انگشتای یه دست تو هم نبود ! اما می خواستم  زشتی دنیا رو با ترانه هام عوض کنم !  از آسمون بی پرنده نوشتم و از حنجره های بی ترانه ! اما هنوزم حنجره ها بی پنجره ست ...
می گفتی از اینکه ترانه خونهای خواب آلود طرف ترانه هایی که دوستشون داری نمیان ، ناراحت نباش ! من میتونم چشمامو ببندم و تک تک اون ترانه هارو با صدای تو بشنوم ....
یادته چقدر صدای منو دوست داشتی وقتی که گیتار میزدم و  ترانه  "بردی از یادم " رو میخوندم : 

بردی از یادم ... دادی بر بادم ... با یادت شادم ...

 دل به تو دادم ... در دام افتادم ... از غم آزادم ...

یادته چقدر رنگ پریدگی صورت منو دوست داشتی ؟ ولی نمیدونستی این رنگ پریدگی از کدوم درد بی دواس !!
آخرشم منو لابه لای همون ترانه ها که دوستشون داشتی گم کردی ! یعنی خودم خواستم که گمم کنی ! اینجوری برای تو بهتر بود ! خیلی بهتر !!
بازم چشماتو ببند و دل بده به این صدا .. به این صدا که مثل همون روزای ناب زودگذر فقط برای تو میخونه :

سوزم از سوز نگاهت هنوز ... چشم من باشد به راهت هنوز ...

چه شد آن همه پیمان ... که از آن لب خندان ... بشنیدم و هرگز ... خبری نشد از آن ...

کی آئی به برم ... ای شمع سحرم ... در بزمم نفسی ...

بنشین تاج سرم ... تا از جان گذرم ... تا از جان گذرم ...

پا به سرم نه ... جان به تنم ده ... چون به سر آم ... عمر بی ثمرم ...

نشسته بر دل غبار غم ... زان که من در دیار غم ... گشته ام غمگسار غم ...

امید اهل وفا توئی ... آفت جان ما توئی ... راه رفته خطا توئی ...


 


پيام هاي ديگران



 


پنجشنبه، 5 آذر، 1383

نفرین

 

الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرت

بیای ببینی که همه حلقه زدن دور و برت !

الهی که روز وصال ، طوفان شه از سمت شمال

هیچی از اون روز نمونه ، به جز گلای پر پرت !

 

قسم میخوردی با منی ، قسم میخوردی به خدا

خدا الهی بزنه تو کمرت ، تو کمرش !

من اهل نفرین نبودم ، چه برسه که تو باشی

بیاد الهی خبرت ، بیاد الهی خبرش !

 

عمرت الهی کم نشه ، اما پر از غصه باشه

زجرایی که به من دادی ، بکشی تا آخرش !

الهی که یه روز خوش ، از تو گلوت پایین نره

رسوای عالمت کنن ، اون چشای دربه درت !

 

قسم میخوردی با منی ، قسم میخوردی به خدا

خدا الهی بزنه تو کمرت ، تو کمرش !

من اهل نفرین نبودم ، چه برسه که تو باشی

بیاد الهی خبرت ، بیاد الهی خبرش !

 

میخوام بدونم قد من ، عاشقته ؟ دوست داره ؟

این که رها کردی منو ،  می ارزه به درد سرش !

هر چی بدی کردی به من ، الهی اون با تو کنه

ببینی دیگری به جات ، رفته شده همسفرش !

 

قسم میخوردی با منی ، قسم میخوردی به خدا

خدا الهی بزنه تو کمرت ، تو کمرش !

من اهل نفرین نبودم ، چه برسه که تو باشی

بیاد الهی خبرت ، بیاد الهی خبرش !

 

 

 

 

 


پيام هاي ديگران



 


پنجشنبه، 28 آبان، 1383

دگمه کتم که افتاد ، تازه فهمیدم که نیستی !
تو از اولم نبودی ، ته قصه هم که نیستی !
دگمه کتم که افتاد ، جای خالی تو روئید !
نبض ناکوک ترانه ، عطر بی عطر تو بوئید !

مهربون نبودی اما ، تورو مهربون نوشتم !
با غروب تو فرو ریخت ، قصر پوک سرنوشتم !
تو چه کم بودی ، عزیزم ! سایه من از تو سر بود !
سایه بود اما همیشه ، از سقوطم با خبر بود !

تو که با خبر نبودی ، من کجا زانو شکستم !
تو ندونستی که دل رو ، به کدوم حادثه بستم !
برو ای همیشه بی من ! من نمی شکنم دوباره !
بودن و نبودن تو ، واسه من فرقی نداره !

هر شب تکه تکه ترانه های کهنه را کنار هم می چینم و باز به همین حقیقت می رسم که : تو هم با ما نبودی !!


پيام هاي ديگران



 


پنجشنبه، 28 آبان، 1383

دگمه کتم که افتاد ، تازه فهمیدم که نیستی !
تو از اولم نبودی ، ته قصه هم که نیستی !
دگمه کتم که افتاد ، جای خالی تو روئید !
نبض ناکوک ترانه ، عطر بی عطر تو بوئید !

مهربون نبودی اما ، تورو مهربون نوشتم !
با غروب تو فرو ریخت ، قصر پوک سرنوشتم !
تو چه کم بودی ، عزیزم ! سایه من از تو سر بود !
سایه بود اما همیشه ، از سقوطم با خبر بود !

تو که با خبر نبودی ، من کجا زانو شکستم !
تو ندونستی که دل رو ، به کدوم حادثه بستم !
برو ای همیشه بی من ! من نمی شکنم دوباره !
بودن و نبودن تو ، واسه من فرقی نداره !

هر شب تکه تکه ترانه های کهنه را کنار هم می چینم و باز به همین حقیقت می رسم که : تو هم با ما نبودی !!


پيام هاي ديگران



 


سه‌شنبه، 12 آبان، 1383

این پست مخاطب خاص دارد ...  میاد اینجا و میخونه ... چه کامنت بذاره ، چه نذاره ... که البته هیچ فرقی هم نمی کنه :

بر اصل و نصب بالی ، ای اصل و نصب عالی
روزی رسد و بینی ، آن روز که پامالی
ای زاده هفت پشت اصالت
در مکتب عشاق اگر این بود جوابت
لعنت به تو و ذات خرابت

ای شناگر قابل ، تو آب نمی دیدی
بازیچه شب گردان ، مهتاب نمی دیدی
ای زاده هفت پشت اصالت
تفسیر تو این بود اگر از ، ازل نجابت
لعنت به تو و ذات خرابت

اینک تو و این مرداب
اینک تو و این مهتاب
بیداری اگر اینست
رفتیم دگر در خواب
ای کرم بدن شب تاب
به به ، چه قشنگی تو در این نقش ذلالت
لعنت به تو و ذات خرابت

رفتیم و از این رفتن
رفتیم و از این رفتن بسیار تورا بخشید
آزادی و قلب تو بر رفتن خندید
آن تازه رس نوبر ، گر حال مرا پرسید
گو ، شکر خدا گفتم و راضی ز ثوابت
لعنت به تو و ذات خرابت

بر اصل و نصب بالی ، ای اصل و نصب عالی
روزی رسد و بینی ، آن روز که پامالی
ای عاشق پوشالی ، اینک تو و جولانگه مستان شرابت
لعنت به تو و ذات خرابت

ای عاشق پوشالی ، گفتم که گلی افسوس
پا تا به سرت خاره ، ای بی خبر و مدهوش
این مستی پیروزی ، چند است و نه بسیاره
سقای هزار تشنه آواره
سیراب شدند جملگی از آب سرابت
لعنت به تو و ذات خرابت

در آیینه ات بنگر ، در آیینه ات بنگر ، حیوان صفتی بینی
حاشا مکن این باور ، این دست تو نیست ، اینی
این است ترازوی عدالت
تو پادشه مکر و رضالت
ارزانی آن تازه رس خوش قد و قامت
تو پیشکش و قصه ما هم به سلامت
ای زاده هفت پشت اصالت
تفسیر تو این بود اگر از ، ازل نجابت
لعنت به تو و ذات خرابت

پایان سخن بشنو ، این غائله شد از نو
در مکتب عشاق اگر این بود همه صبر و قراری
گر حوصله این بود و چنین پا به فراری
این گونه اگر ، گربه صفت بودی و حاضر به جوابی
لعنت به تو و عشق تو و ذات خرابت ...

 ** روز جمعه دو تا از دوستایی که خیلی وقت نیست با هم آشنا شدیم رو دیدم ... از اونایی که یه تار موی گندیده شون به صد تا مثل تو می ارزه... چون هرچی هست و نیست یه رو بیشتر ندارن و بی کلک و رو راستن ...

 


پيام هاي ديگران



 


پنجشنبه، 23 مهر، 1383

تقديم به عزيز ترين فرد زندگيم

به نازنين عزيزم که بعد از ده سال هنوز عطر خاطراتش زنده ست.

به نازنينی که با آرزوهای نگفته اش تو نامردی زمونه چراغ زندگيش خاموش شد .

 

تو کتاب قصه ما
این رمان عاشقانه
سهم تو تمام من بود
سهم من اوج ترانه


آخرین فصل کتابو
کسی باورش نمیشه
خودتم فکر نمی کردی
که بری واسه همیشه


آخر قصه چه بد بود
یه سفر به خیر ساده
من و انتظار ممتد
تو و بی مرزی جاده


وقت معراج ترانه
تو واسم قوت بالی
حالا تو هق هق گریه م
جای شونه تو خالی

خاطره هاتو نگه دار ! ای مسافر ! به سلامت !
یکی اینجا چشم به راته حتی تا روز قیامت .

فکر من نباش ! ستاره !
قدم آخرو بردار !
خودتو مثل یه آواز
توی حنجره م نگه دار !


زندگی همینه خاتون !
هر رفیق یه نردبونه !
جای من خاک زمینه
جای تو تو آسمونه


تو نموندی اما اسمت
تا ابد قله نشینه
تقصیر تو نیست عزیزم !
رسم روزگار همینه


خطای سفید جاده
می گن از تو دورم اما
وقتی چشمامو می بندم
می بینم که با همیم ما

خاطره هاتو نگه دار ! ای مسافر ! به سلامت !
یکی اینجا چشم به راته حتی تا روز قیامت .


پيام هاي ديگران



 


یکشنبه، 29 شهریور، 1383

با تن زخمی از دشنه نارفیق
در هجوم شب بی امان
یک تنه بی رفیق
رد شدی از خطر

ای تو که وارث رسم رفاقتی
با جغدای شب همیشه دشمنی
آخرین جون پناه در شب حادثه
با تنم هم طپش همیشه با منی

شب خنجر  شب زنجیر
شب قداره و دشنه ست
تلی از جنس خاکستر
به روی غربت آینه ست

شب گرگ و شب روباه
شب عقرب شب کفتار
کمین کرده نگاه جغد
توی سایه روی دیوار

تنها ، لحظه یورش جغد شب
حیفه بی صدا تو بشکنی
تنها ، در شب ساکت و بی عبور
ای فانوس شب تو روشنی

شب پوچ فراموشی
شب خاموشی فریاد
شب ناکامی شیرین
شب خود سوزی فرهاد

توی سردابه رخوت
من تن زخمی رو دریاب
بیا ای جام نوش دارو
که شد شب مرگی فریاد


پيام هاي ديگران



 


 

template designed by www.IranTemp.com

  RSS 2.0